حكيم زجاجى

409

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به خود رنجش شاه اسراف كرد * ز بيچاره مردم برآورد گرد كنون هركه اين داستان بشنود * سخن تا بداند « 1 » همه نغنود بگويند كز بهر عباسه بود * كز آن دودمان او برآورد دود بگويند هر جاى اين قصه باز * به ننگ اندر آيد سر سرفراز بماند چنين نام تا رستخيز * نبايد از اين‌گونه بردن ستيز 610 من از آل برمك يكى داستان * بگويم ، بخوانم بر راستان چو بيرون از آن مهتران كس نماند * منادىگرى در زمان برنشاند كه تا گرد شهر [ و ] ولايت بگشت * بزد بانگ وز آسمان برگذشت كه هر تن كه بر آل برمك به درد * بگريد سرش را كنم زير گرد نيارست كس بهر ايشان گريست * چنان تا گذر كرد از آن روز بيست 615 يكى روز مىرفت هارون به خوار * بدان‌جا كه بد مشهد نامدار حكايت كرم يحيى بن خالد البرمكى يكى مرد را ديد مفلوك و پير * كه مىزار ناليد مانند زير بر آن سروران نالهء زار كرد * برآن خاك ره ديده خونبار كرد همىگفت زار اى كريمان دهر * كه از جودتان جمله را بود بهر دريغ است دريا به خاك اندرون * بگفت اين و باريد از ديده خون شهنشاه زد بانگ بر پيرمرد * بدان‌سان كه شد روى خورشيد زرد 5 كه اى پير فاسق ستم ديده‌اى * به شهر اندرون بانگ نشنيده‌اى كه شاه سرافراز فرموده است * در خلق بر حكم نگشوده است كه هر كاو بر اين قوم زارى كند * پى اين سران سوگوارى كند بريزند بر خاك خونش چو آب * چنين داد پير ستوده جواب كه آرى شنيدم ، از آن آمدم * كه از زندگانى به جان آمدم 10 پس از نامداران بىمثل [ و ] يار * مرا زندگانى نيايد به‌كار

--> ( 1 ) نداند